بیا تا باهم چای بنوشیم و قند پهلویش را بدهیم برای کام…?

در جاده بودم سرم درد می کرد . ماشین را نگه داشتم و خود را به قهوه خانه ای رساندم و سفارش چای دادم . پیرمرد سینی به دست قوری و استکان و قندان را جلویم گذاشت . تشکری کردم و چای را در استکان ریختم عطر بهارنارنج مرا پرتاب کرد به خانه پدر بزرگ ؛ آن خانه قدیمی و پر از دار و درخت .

 با خودم فکر کردم اگر زندگی به اندازه یک چای ، نوشیدنی بود؛ ما چه چیزی را به آیندگان می سپردیم . شاید یک چای را و شاید عطر بهار نارنج را و شاید قند را برمی داشتم و کمی آن را آغشته به چای می کردم و تقدیم می کردم به آیندگان . که هم چای و هم بهار نارنج را و هم شیرینی را یک جا با هم  داشته باشد .

نمی دانم در نسل بعدی واقعا چای دبش با عطر بهار نارنج مرسوم هست یا نه  آن هم در یک استکان کمر باریک ؛  آن را نوشیدن وبا صدای نعلبکی که استکان در آن فرود می آید آشنا هستند یا نه ؟ یا اینکه آنقدر، نوشیدنی های گرم و خوشمزه در جام ها و فنجان هایی رنگی برای آیندگان  مهیاست که کجا دلشان هوس چای و عطر خوش و قند  را می کند ؟

با صدای پیرمرد به خودم آمدم ، گفت: چیه دخترم تو فکری . نگاهی به پیرمرد و نگاهی به چای انداختم ؛ چیزی نیست پدر جان داشتم با خودم مذاکره می کردم . کار همیشگی ام هست .  من خود مهمان رهگذر قهوه خانه اش بودم ولی او را مهمان یک چای  لب سوز و لب دوز و لب ریز کردم .  آیندگان اگر واقعا عاشق شوند و عشقشان بوی آهن و فولاد و … ندهد و از همان عشق های ناب باشد حتما خودشان را مهمان یک هورت چای دشلمه می کنند .

2 دیدگاه برای “بیا تا باهم چای بنوشیم و قند پهلویش را بدهیم برای کام…?

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *