فصل تابستان و شروع من

نصف شب هست. بی خوابی به سرم زده . بلند می شوم.شروع به نوشتن می کنم. لا به لای نوشته هایم غرق می شوم . صدای قور و قور شکمم را می شنوم. به سر یخچال میروم. چند گیلاس و یک هلو برمی دارم و خودم را مهمان بشقاب سفالی آبی رنگ می کنم. که پر بود از میوه های تابستان.خنکای میوه ها . دستان گرمم. مرا یاد تابستان می اندازد. با اندکی درنگ متوجه شدم ,امروز اولین روز تابستان است و هنوز خورشیدش طلوع نکرده. گیلاسی در دهان گذاشتم. طعم خوشش را زیر دندان هایم مزه می کنم.گیلاسی دیگر.
خوشحال هستم و سرمست. خوشحالم که اولین روز تولد سایتم مصادف شده با اولین روز تابستان. ومن راهی درست را پیشرو دارم. من عاشق تابستان و تابستان عاشق من . بشقاب آبی سفالی مرا یاد حوض خانه پدر بزرگ می اندازد . انگار دست در حوض می کنم و میوه ها را یکی پس از دیگری می بلعم . و این یعنی زندگی . یعنی زنده هستی و دوباره پیروزی و شکست . دوباره تلاشی بی وقفه . دوباره آرزوهایم را زندگی می کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *