در دل دنیا به دنبال یوسف می گشتم

 

در دل دنیا به دنبال یوسف می گشتم
یوسف به در خانه زد . یعقوب در را گشود . یوسف را نمی دید چشمانش سالیان سال بود که غرق در خاموشی بود ، ولی بوی یوسف را استشمام می کرد . یعقوب گفت :یوسفم تویی .
یوسف اشک می ریخت ، گوی صدایش در تمام جهان خاموش شده بود . هر چه سعی می کرد سخنی بگوید نمی شد صدا در گلویش حبس شده بود . هر دو در آغوش هم به هق هق افتادند . کات عالی بود .
فردا همین صحنه رو اجرا می کنیم. همه چیز دقیق و عالی . خسته نباشید.
یعقوب بازیگر ، هنوز چشمانش جایی را نمی دید .چشمانش باز بود ولی او در حبس نقش یعقوب فرو رفته بود . در افکارش سالن پراز تماشاچی بود واو دست در دست یوسف قدم بر می داشت . در میان تماشاچیان یعقوب این بار زلیخا را می دید . بیم داشت . زلیخا ، یوسف را از او نگیرد . یوسف غرق در حال شاد خود بود و زلیخا را نمی دید ، او همه را زلیخا می دید .
یعقوب یوسف را گم کرده بود . سر در گریبان نقش یعقوب رفته بود و رها نمی شد . هر کار می کرد تا بتواند از جلد و شخصیت یعقوب خارج شود ، میسر نمی شد . هر چه لباس نمایش را در میاورد . دوباره می دید لباس یعقوب و چشمان یعقوب با او هستند . دستش را دراز کرد . یوسف را می دید که چه راحت از نقش خود خارج شده وباقی عوامل خوش و بش می کند. او همه را به چشم زلیخا می دید . هر کدام یوسف اش را از او می ربودند . با خود گفت : یوسفم را باختم .
تلاشش بیهوده بود . هر چه می کرد از قفس نقش یعقوب خارج نمی شد . نگاهی کرد . دور شدن یوسف را دید . یوسف برگشت دستی تکان داد و دید یعقوب با همان چشمان نافذش دارد او را بدرقه می کند . یوسف رفت و یعقوب ماند و قفس حبس شده در آن . در واپسین ذهنش می دید که فردا دوباره یعقوب را نقش بازی می کند . او دیگر از یعقوب جدا نشدنی شده بود . او دیگر یعقوب بود و با چشمانش دل در پی یوسف بود . دنیا یوسف را از او گرفته بود . یوسف دست در دست زلیخاهای خود بود . و زلیخاهای یوسف افکارش بودند و تمام آرزوهایش . یعقوب رسالت به دست آوردن یوسف را داشت . اما یوسف در پی آرزوهایش رفت . یعقوب را نادیده گرفته بود . او فقط یعقوب را می خواست در نقش آفرینی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *