چرا قلم را بر داشتم و دست به نوشتن زدم….

گاها شب ها خواب پدربزرگ را می بینم. در همان خانه قدیمی باهمان حس و حال قدیم .مرابه دم در اتاقش می بردوبانگاهش مرادعوت می کند تا داخل شوم.در خواب دلم می خواهد همه جای خانه را بگردم.باهم گپ می زنیم می خندیم و کتاب می خوانیم.او در اسفند ۱۳۰۹به دنیا امد .پنج ساله بود که طعم بی مادری راچشید.و سالهای زیبای کودکیش کابوسی دردناک برای او شد.سالها با نامادری زندگی کرد .۱۰ساله بود که جلوی موهایش به یکباره سفید شد.گویی زمانه گرد پیری وغم رابرای او در هوا پاشیده. پدرش که در شهر خود برو بیایی داشت ودکتر داروسازبود . اولین داروخانه رادرشهر شیراز بنا کرده بود.وتجارت دارو می کرد وبه ضیاالتجار معروف بود. پانزده ساله بود که تصمیم گرفت به تهران برود و در پانسیون زندگی کند ودرس بخواند. تمام روز و شب هایش با خواندن و نوشتن گذشت تمام همدمش کتاب بود و کتاب . در تهران ازدواج کرد و صاحب سه فرزند شد . و حالا بعد از سالها بعد از فوت پدر تصمیم می گیرد به زادگاهش شیراز و خانه پدری برگردد و مابقی عمر را در خانه پدری سپری کند.
سالها گذشت ,فرزندان و نوه ها , پیر شد . گرد پیری برروی موهایش نشست .حالا دیگر سفیدی مو جز خاطره , چیزی برای او باقی نگذاشته بود.دیگر همه موهایش سفید بود مثل برف.
اوهنوز می خواند مدتی بود ترجمه هم می کرد .اوهم مانند پدرش دکتر دارو سازشده اما عطش خواندن و نوشتن در او بسیار قوی تر از هر چیز دیگری است.روزها در داروخانه و شب بیداری های مکرر تا سحر برای خواندن . حالا دیگر سالها بود در خانه پدری رندگی می کرد.در خانه ای که تمام نقش و نگاره های ,کاشی هایش تصاویری از نسل های پیشینش بود .اجدادش و مستخدمین خصوصی شان. من نغمه تنها نوه دختری او بودم وعاشق پدر بزرگ. در چهار گوشه ی حیاط راه پله هایی بود که هرکدام وصل می شد به یک طرف ساختمان.هر پله ای به چند اتاق بزرگ و کوچک منتهی می شد.
اتاق ها با پنجره هایی چوبی و شیشه های رنگی و درخشان .چه لذتی داشت نور آفتاب وقتی از شیشه ها عبور می کرد دیگر تنها زرد نبود, قرمز سبزآبی.من بالا رفتن از دوطرف پله را خیلی دوست داشتم .یکی راه پله ای که به اتاق پدربزرگ می رسید. انگار تمام دیوارهای اتاق به جای آجر از کتاب ساخته شده بود .میزی بزرگ در وسط اتاق که رویش چند قلم و تعدادی برگ.چراع مطالعه ای سیاه که عاشقش بودم و مدام دکمه قرمز رنگش را می زدم و خاموش و روشنش می کردم.
سقف اتاق شکم کرده بود وبا زدن پلاستیک آن را سر پا نگه داشته بودن.هر لحظه امکان خراب شدن سقف بود اما نمی دانم پدر بزرگ با چه اطمینانی می نشست و ساعت ها در کتابهایش شناور می شد.
آن یکی راه پله همیشه بو وطعم خوشمزگی می داد .مادربزرگ با پختن شیرینی و مرباها و ترشی های خوشمزه پذیرای ما بود. دنیایشان خیلی باهم فرق داشت .ولی هر کدام خوشمزگی خودش را داشت.شبهایی را که در کنارشان بودیم. شام را در حیاط روی تخت چوبی که بین حوض و باغچه بود می خوردیم.
مست می شدم از بوی عطر گل ها درخت یاس عطا الدوله که درست در جلوی پله هایی بود که منتهی می شد به اشپزخانه خوشمزه مادر بزرگ .هر کس که از دالان رد می شد و به حیاط اشراف پیدا می کرد باید از زیر سایه بانی از گل رد می شد .
گل های میمون ,آهار ….همگی در باغچه خود نمایی می کردندو همگی به دست باغبان خانه که همین مادر بزرگ بود کاشته شده بودن.
پدربزرگ از پله ها پایین می آمد و بوی خوش هندوانه به مشاممان می خورد شیرین و خوش عطر .
در آن طرف حیاط درختی تا آسمان قد علم کرده و پر از خوشه های انگور که مانند لامپ از سقف حیاط آویزان بودند.آنقدر بالا و پایین می پریدم که شاید دستم به خوشه های انگور برسد.تا یکی بدادم برسد تا بتوانم خوشه ای انگورترش و ملس بچینم. زیر درخت انگور راه پله ای بود که هر وقت به آنجا می رفتم دایی بزرگم مرا دعوا می کرد و با چشم غره ای اعتراضش را به من نشان می داد با او راحت نبودم او دنیای عجیبی داشت همیشه دوست داشت تنها باشد .گاهی اگر خنده ای می کرد از خوشحالی ذوق مرگ می شدم خیلی دلم می خواست با او بازی کنم ولی او خیلی جدی بود. آن طرف حیاط شده بود دنیای تنهایی او .پاورچین پاورچین وارد اتاقش می شدم پراز عکس و فیلم و پوسترو عکس های رولی که سراسر اتاق را پر کرده بود .در آخر اتاق ویدئو پرژکتوری بود که همیشه دلم می خواست در جلوی ان بنشینم و یک فیلم ببینم ولی هیچ وقت نشدومن ارزوی فیلم دیدن در آن را به گور می برم.خیلی بزرگ بود حالا نمی دانم من کوچک بودم یا او واقعا بزرگ .
هرچه که بود خیلی برایم شگفت انگیز بودو حتی نگاه کردن به پارچه سفیدش راهم دوست داشتم.همه خاطرات زیبای من در ان خانه جا ماند .چند سال بعد پدربزرگ فوت کرد .آن خانه فروخته شد و من دیگر تنها حاله ای از خاطرات آن خانه در ذهنم بود پانزده ساله بودم و عاشق کتاب و خواندن .نمی دانم شاید از بس عاشق پدربرگ بودم واو را در سن کم از دست داده بودم در کتاب ها دنبالش می گشتم مثل آلیس در سرزمین عجایب .شاید در داستانی مخفی شده تابروم و او را با خود به دنیا ی خودم بیاورم. در جشن تولد پانزده سالگی ام مادربزرگ کتاب زیبایی که از پدر بزرگ یاد گاری داشت را به من داد .مرغان شاخسار طرب.تمام کتاب های پدر بزرگ را دایی داشت و من فقط یکی را داشتم و آن را بارها و بارها خواندم .تصمیم گرفتم نویسنده بشوم ما ساکن بندر بوشهر شدیم .در مسابقاتی که در مدرسه برگزار می شد شرکت کردم و کم کم مطالبی که می نوشتم در هفته نامه ها به چاپ رسید ولی به یکباره همه چیز را رها کردم ولی باز مدتی است خواب ها ولم نمی کنند پدربزرگ رسالتی بر گردنم گذاشته می خواهم تا آخر پیش بروم .او می خواهد نویسنده بشوم به صدای درونم گوش میدهم حالا که می نویسم آرامم و پر از آرامش . خواندن را هیچ وقت کنار نگذاشتم ولی از نوشتن می ترسیدم خانه قدیمی هنوز پابرجاست وبه میراث فرهنگی تعلق دارد با کلی دوندگی توانستم خودم را به خانه بچگی هایم برسانم.خیلی چیزها تغییر کرده بود ولی از دید من هنوز در حیاط دور سفره جمع بودیم صدای خنده هایمان تا آسمان می رفت .اتاق پدربزرگ تعمیر شده بود ولی پراز کتاب مثل اینکه رسالت این اتاق با کتاب است و بس . خیلی عجیب است آنجا را کتابخانه کرده بودند.مطمئنم روح پدربزرگ هنوزدر آنجا جاریست .حوض پراز آب و ماهی ها هنوز به دنبال صاحب خانه می گشتند. از خانه بیرون می آیم دلم هوای مادربزرگ را کرده به او زنگ می زنم .بوق بوق…..قطع می شود دوباره می گیرم بوق ….مادربزرگ گوشی را بر می دارد او سالهایت از کار افتاده شده و با کمک عصا چند قدمی می تواند راه برود. به او می گویم الان در خانه قدیمی بودم گریه اش می گیرد .مادربزرگ گفت : می دونی امروز چه روزی هست گفتم نه گفت روز سالگرد ازدواج من و پدربزرگ است .تبریک گفتم و قطع کردم هرسال این روز را مادر بزرگ به من یادآوری می کند ولی نمی دانم چرا هرسال تصمیم می گیرم یادم باشد ولی یادم نمی ماند.بعداز شصت سال و اندی زندگی مشترک مادربزرگ هنوز سالگرد ازدواجشان را برای خودش جشن می گیرد . عشق هم عشق های قدیم .صدای اذان بلند می شود خودم را به سه تاج غریب می رسانم . مسجد محله پدربزرگ .درست مثل قدیم. و اینگونه بود که تصمیم گرفتم نویسنده شوم و یاد و خاطره پدربزرگ را جاری کنم.
خانه ضیائیان در سنگ سیاه شیراز که متعلق به زمان قاجار هست و ثبت ملی شده. خانه پدربزرگم